اصلا کلمه‌ی پدر یعنی چی؟

شاید از معدود دخترانی باشم که، با وجود داشتن پدر، هنوز نمی‌دانم محبت پدری چگونه است. نمی‌دانم اگر پدرم مرا «دخترم» صدا بزند، چه حسی خواهم داشت. اگر دست نوازشش را بر سرم بکشد، چه حسی خواهم داشت؟ و اگر همرازم باشد، چقدر خوشحال خواهم شد؟

اصلا کلمه‌ی «پدر» یعنی چه؟ واقعا نمی‌دانم؛ چون پدر داشتم، اما پدری که برایم پدری کند، نه!😥

چرا با من چنین کردی؟

دلم را با نگاهی خانه‌ات کردي، چرا کردی؟
ولی آخر مرا بیگانه‌ات کردی، چرا کردی؟

به شوق دیدنت هر شب میان خواب‌ها گشتم
پریشان و پُر از حسرت، مرا تنها چرا کردی؟

به هر ریتم نفس‌هایم صدا کردم تو را با شوق

کنون بی‌نغمه و بی‌نور، شبم را تار چرا کردی؟

من آن شمعی که می‌سوزد به امید حضور تو
ولی با دست بی‌رحمت، چرا خاکسترش کردی؟

هزاران بار گفتم غیر عشقت را نمی‌خواهم
ولی رفتی، شکستی دل، مرا بیمار چرا کردی؟

نگاهت قبله‌گاهم بود، پناه و تکیه‌گاهم بود
برایت سجده‌ها کردم، چرا تنها رها کردی؟

تو را می‌دیدم و گفتم که جز تو کس ندارم من
تو بودی آخرین امید، چرا از من گذر کردی؟

چو نوری در شب تاریک، تو روشنی دلم بودی
تو را با عشق می‌خواندم، ولی خاموش‌ چرا کردی؟

تمام لحظه‌هایم را به یادت زنده می‌گشتم
ولی تو بی‌وفا رفتی و اشکم جار چرا کردی؟

برایت باوفا ماندم، زجان خود گذرد کردم
مگر پاداش من این بود، چرا با من چنین کردی؟

میان پرسش گیرم که پاسخ را نمی‌فهمم
برایت آن‌که جان می‌داد چرا این‌قدر جفا کردی؟

دل‌نوشته

رفتی و بعد از تو، دنیا رنگ ماتم می‌دهد
چشم‌های خسته‌ام هر شب به در، غم می‌دهد

روزهایم غرق در اندوه، شب‌ها خیس اشک
مرگِ آرامی‌ست، این‌جا بوی ماتم می‌دهد

روزها در فکر تو، شب‌ها کنار قاب تو
گریه‌هایم بوسه بر تصویر مبهم می‌دهد

ماه و خورشیدم تو بودی، بعد تو تاریک شد
این جهان بی‌تو بر قلبم تنها و تنها غم می‌دهد

رفته‌ای اما ببین این زنده‌گی بی‌رحم‌تر
هر نفس، زخمِ نبودت را دو چند برمن می‌دهد

کاش می‌شد لحظه‌ای برگردی از این رفتنت
برنگشتی و این هر دم مرا رنج می‌دهد

هرکجا رفتی، بدان این‌جا کسی جان می‌دهد
بی‌تو این‌دنیا برایش رنگ ماتم می‌دهد

آیا هرگز برایت مهم بودم؟

امشب بازهم خواستم بنویسم و دردهای دلم را بیرون بریزم.

شب‌ها با چشمانی پر از اشک به سقف خیره می‌شوم و از خودم می‌پرسم: آیا هرگز برایت مهم بودم؟ آیا حتی یک لحظه به این فکر کردی که دخترت به محبتت نیاز دارد؟
محبت پدری برایم رویایی دست‌نیافتنی شده، چیزی که هرگز نداشته‌ام و حالا فقط با حسرتی عمیق به آن فکر می‌کنم.
من دختری هستم که در حسرت نوازش پدرانه‌ات مانده‌ام. هر بار که به مردی نگاه می‌کنم که دخترش را در آغوش می‌کشد، قلبم تیر می‌کشد. من هم آرزو داشتم دست‌هایت را حس کنم، صدایت را بشنوم، دست نوازش بر سرم بکشی، اما...

اما پدر، بدان که جای خالی‌ات مرا قوی کرده است. تو رفتی، اما من با هر قطره اشکی که ریختم، یاد گرفتم که چگونه برخیزم. تو عشق را از من دریغ کردی، اما من یاد گرفته‌ام که به دیگران عشق بورزم، تا هیچ‌کس حسرتی را که تو بر دلم گذاشتی، تجربه نکند.
دخترت، حالا تبدیل به یک دختر قویی شده.

چرا دست‌هایت جای نوازش برایم شلاق شدند؟

هنوز وقتی چشمانم را می‌بندم صدایت فریادت در گوش‌ام می‌پیچد، تصویر دست‌های که به‌جای نوازش برای زدن کوبیدن من و برادر و مادرم بلند می‌شد هنوز در پیش چشمم است.
هیچ لحظه‌ی نیست که آن‌لحاظات تلخ را یاد نکنم.

آیا همیشه نمی‌گویند پدرها کوه‌اند و سایه‌شان، آرامش؟
چرا جای عشق برای من طعم تلخ درد را چشاندی؟ چرا دست‌هایت به جای نوازش برای من شلاق‌ شدند؟
همیشه رویایم این بود که دست در دستت، زندگی را قدم بزنم. اما تو هر قدم و رویای مرا شکستی.
هر روز، قلبم را تکه‌تکه کردی، و هر شب، اشک‌هایم را دیدی و باز هم بی‌رحم ماندی و به رفتار نامناسبت ادامه دادی.
تو هرگز نفهمیدی که این دل کوچک، زخم‌های بزرگت را تاب نمی‌آورد.
کاش یک لحظه به جای سنگ‌دلی، نگاه می‌کردی به چشمانی که سال‌هاست تنها امیدشان، کشیدن یک دست نوازش است.
تو برایم معنای عشق را نساختی؛ تو تنها سایه‌ای هستی که دلم می‌خواهد برای همیشه از آن فرار کنم.
تو فردی است که برایم این حس را دادی تا از هر جنس مردی متنفر باشم.

شاید از کم‌تر دختران باشم که با وجود داشتن پدر نمی‌دانم پدر داشتن یعنی چی.

هرقدر بترسم و هرچقدر زخم داشته باشم هنوز امید دارم، امید این‌که روزی متوجه اشتباه‌ات شوی و تکیه‌گاه و کوهی که هنوز واقعن نمی‌دانم چیست برایم بشوی.

پایان حضورم در زنده‌گی‌ات مبارک.

روزی تمامی رویاهایم را با تو می‌بافتم، هر بار چشم‌هایم را می‌بستم قصه‌ی زنده‌گی‌ام با تو آغاز می‌شد و تا ختم این داستان تو را در کنار خود می‌دیدم.
اما داستان زنده‌گی‌ام چندی پس از آغاز به طرز وحشتناکی خاتمه یافت، حالا می‌بینم که در میان قصه‌ای دیگر قدم گذاشته‌ای.
چقدر سخت است که تو را کنار دیگری تصور کنم، در حالی که قلبم هنوز برای تو می‌تپد و هنوز رویاهای می‌بیند که می‌داندم هرگز به حقیقت نخواهد پیوست.
تو ترکم کردی، اما خاطراتت نه! هنوز ردپای حضورت در گوشه‌گوشه‌ی زندگی‌ام باقی مانده و خاطراتت هنوز با من است.
می‌دانم که زندگی در گذر است امروز در یک جاده و فردا در جاده‌ی دیگری ما را می‌کشاند اما من در خیالات‌ام همیشه جاده‌های زنده‌گی‌ام را با تو قدم می‌زدم. این دل ویرانه‌ی من باور داشت که عشق برای همیشه باقی می‌ماندو تو تا آخر جاده با من خواهی آمد‌.
اما درک کردم تو فقط سهمی از این راه بودی و من هم‌چنان در نیمه‌ی راه تنهای تنها ماندم.
حالا جاده‌های زنده‌گی را با دیگری قدم می‌زنی، زنده‌گی پر از نشاطی که من با تو آرزویش را داشتم با دیگری تجربه می‌کنی.
برای یک عاشق هیچ درد عمیق‌تر و بی‌درمان‌تر از این نیست که معشوقه‌اش را کنار دیگری ببیند.
با ازدواج‌ات برایم آن‌قدر درد دادی که گویا سه‌سال است در آتش تنوری افتیده و می‌سوزم؛ اما هیچ کسی نیست که از این سوختن و درد نجات‌ام دهد.
هرچند حضورم در زنده‌گی‌ات به پایان رسیده اما با دل که پر از خاطرات گذشته است، با وجود تمام این دردها، برایت خوشبختی آرزو می‌کنم. امیدوار هستم دردی را که من تجربه کردم ذره‌ی آن را در زنده‌گیت نبینی.
زمان‌ همه چیزها را تغییر می‌دهد اما در بعضی دردها را تا ابد نمی‌بندد.
سومین سالگرد ازدواج‌ات و سومین سال پایان حضور من در زنده‌گی‌ات مبارک.

بهار زنده‌گی‌ام

چشمان قهوه‌یی، ابروهای پرپشت و مژه‌های بلندش چنان زیبا می‌نمود که انگار هنرمند آسمانی با عشق و با دستان خودش وی را به بوم خلقت کشیده است.
چقدر آن بلوز جگری و موهای به‌هم‌ریخته به زیبایی‌اش افزوده. صورت‌اش هم‌چون ماه درخشان است. آن‌قدر سیمای جذاب دارد که دلم نمی‌خواهد لحظه‌یی نگاه‌هایم را از آن بردارم.
ساکت و آرام پشت میز کاری‌اش نشسته و در کمپیوتر مصروف نوشتن متنی است. متواتر با نگاه‌های دزدکی به سوی‌اش خیره می‌شوم، متوجه‌ی نگاه‌هایم نمی‌شود.
آن‌قدر سرگرم کارش است که اصلن حواسش به چهاراطراف‌اش نیست.
اولین بار است در دفتر او را می‌بینم، شاید تازه به دفتر آمده باشد؛ یا شاید از گذشته این‌جا بوده و من تا حالا ندیده‌‌ام.
با دستانم بازی می‌کنم و اندکی نگاه‌هایم را به زمین می‌اندازم. دوباره به صورت‌اش می‌بینم، این‌بار متوجه نگاه‌ام می‌شود.
خیلی مودبانه سلام می‌کند و از من می‌خواهد در چوکی پهلویش بنشینم تا برای‌ام رهنمایی‌های در زمینه نوشتن متن و انتشار آن در وبسایت دفتر را داشته باشد؛ آن‌چه برای انجامش با دستور مدیر بخش‌ما نزد او رفته بودم.
آن روز همیشه در دلم می‌گفتم ای کاش بیشتر باهم حرف بزنیم، وقت بگذرانیم و صمیمی شویم‌. مصروف یاد دادن برایم بود؛ اما من اصلن متوجه حرف‌هایش نبودم فقط به صورتش می‌دیدم، به حرکت دستانش‌ و لبخند که از روی مهربانی به لب داشت. لبخند زیبایش شکوفه‌ی بود که بهار را به قلب زمستان من می‌آورد.
هر بار که لبانش به خنده باز می‌شد زنده‌گی زیباتر به نظر می‌رسید.

صدایش دلنواز بود و روح‌ام را نوازش می‌کرد. با صدای ملایم اسمم را پرسید آن‌قدر با این پرسش‌اش تحت تاثیر قرار گرفتم که قلبم تند تند می‌زد. با لحن آهسته گفتم RQ. اسمم را تکرار کرد و گفت یاد گرفتی؟ من که اصلن فکر و هوش‌ام به حرف‌های که می‌زد نبود گفتم نخیر می‌شود یک‌بار دیگر تکرار بکنید؟
لبخندی زد؛ اولین لبخندش به من بود که دل را از من دزدید و هنوز آن زیبایی را به‌خاطر دارم. با مهربانی و صبوری دوباره شروع کرد به رهنمایی و آموزش دادن برایم. آن‌قدر به من نزدیک بود که به خوبی می‌شد عطر وجودش را استشمام کرد. این‌بار فکرم را جمع کردم و با دقت بسیار تک تک حرف‌ها و رهنمایی‌هایش را به‌خاطر سپردم.
به سوی‌ام نگاه کرد و گفت این‌بار یاد گرفتی؟ وقتی در پاسخ گفتم بله، ازم خواست تا یکی از متن‌های نوشته شده را تنظیم کرده و در وبسایت بگذارم و من هم انجام دادم.
همیشه با رفتار مهربان، استعداد و توانایی‌اش در مرکز توجه همکاران قرار داشت. تشویقی کرد و برایم گفت آفرین خیلی سریع‌تر از چیزی که تصور می‌کردم یاد گرفتی‌.
این حرف‌اش تنها یک تشویق نبود، دلیل شد برای تلاش و پشت‌کار بیش‌ترم. آفتاب کم کم غروب می‌کرد و سیاهی شب بر سفیدی روز غلبه می‌کرد. برایم گفت به امروز همین‌قدر کافی است تا هوا تاریک نشده برگردم به خانه. سرم را به نشانه تایید تکان دادم وسایل‌ام را جمع کردم و با هم خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم.
اولین روز ملاقات با او، آغاز اتفاقات عجیب و خوشبختی واقعی در زنده‌گی برایم بود.

در زنده‌گی, ما همواره با آدم‌های ملاقات می‌کنیم که نمی‌دانیم در آینده در کجای زنده‌گی ما قرار می‌گیرند. بعضی‌ها می‌آیند و بسیار زود از زنده‌گی ما می‌روند و رد از آنان در زنده‌گی آینده‌ای مان باقی نمی‌ماند؛ اما گاهی با افرادی آشنا می‌شویم که در اولین ملاقات حس می‌کنیم سال‌هاست او را می‌شناسیم. انگار سلول سلول وجود ما با نفس‌های او جان می‌گیرد، زنده‌گی با او معنی پیدا می‌کند و اگر نباشد زنده‌گی رنگ و بوی ندارد. آدم‌های که با یک لحظه بودن شان در کنار ما، حس امنیت و آرامش واقعی در ما ایجاد می‌شود. این افراد بر چگونه‌گی زنده‌گی ما در آینده بسیار تاثیر گذار هستند.

دخت افغان

دخترم من، دخت افغان زیر ظلم طالبان
جان من، تحصیل من، آزادی‌ام در بندشان

بال‌هایم را شکستند و بی‌انداختند در قفس
جیغ کشیدند و بگفتند "پرواز منع است بر زنان"

دخترم من، دخت مظلوم زیر سلطه طالبان
نان من، تحصیل من، کارم گرفتند جاهلان

تا به کی حاکم شوند، فرمان دهند بر بانوان
حق بگیرند و بگویند "اسلام قید گرفته بر زنان"

دخترم من، دخت افغان شهره‌ام بر قهرمان
می‌سرایم، می نویسم، می‌رسانم برجهان

می‌رسد روزی رسیم بر آرزو و اهداف مان
چیغ کشیده می‌‌نوازیم" تسلیم منع است بر زنان"

زنان و دید منفی جامعه

در جامعه‌ی من زنان هر قدر آزادتر باشند، برچسپ بد بودن برای‌شان عمیق‌تر زده می‌شود

در جامعه‌ی من اگر زنی سرشار و شاد باشد و همیش بخندد بی‌حیا خطاب می‌شود

اگر زنی شوخ‌طبع باشد، فاحشه خطاب می‌شود

اگر زنی در برابر حرف های دیگران از خود دفاع کند بی‌تربیه خطاب می‌شود

در جامعه‌ی من اگر زنی آرایش کند و با لباس دلخواه‌اش بیرون برود بی‌شرم خطاب می‌شود

اگر زنی عاشق شود و به میل دل‌اش ازدواج کند بدکاره خطاب می‌شود

در جامعه‌ی من معیار خوب بودن زن در سکوت، غم‌گین بودن، انجام‌کارهای خانه و کم‌تر بیرون شدن از خانه قلمداد می‌شود

در جامعه‌ی من اگر می‌خواهی زن خوب باشی باید ساکت باشی

باید تن به ازدواج اجباری بدهی، به سلیقه مردان‌خانه که حاکمان خانه هستند لباس بپوشی و در برابر حرف دیگران سکوت کنی

زن خوب بودن در جامعه‌ی من همین است

در جامعه‌ی من باید انتخاب بکنی زن خوب از دید مردم باشی یا یک زن شاد بی‌خیال حرف‌های مردم

در جامعه‌ی من داشتن آزادی برای زنان یک خواب است و خیال

صحبت کردن در مورد نیازهای انسانی شان تابو و است و محال

در جامعه‌ی من برای زن خوب بودن باید حق تحصیل، انتخاب همسر، طرز لباس پوشیدن و شاد بودن و خندیدن را کنار گذاشت

در جامعه‌ی من اگر زنی سرشار، مستقل، شوخ، خندان و آراسته را دیدید برچسپ بد برایش نزنید

آنان بد نیستند برعکس زنان قوی و شجاع هستند

زنان قوی زنان عجیب و غریب نیستند خود واقعی‌شان اند، آنان را پر و بی‌حیا خطاب نکنید

زنان قوی بلدند محدودیت‌های بیمارگونه جامعه را پشت سر بگذارند و همواره لب‌خند به لب روبه جلو در حرکت اند و برای آینده بهتر برنامه‌ریزی می‌کنند

در جامعه‌ی من زن بودن همین است" مبارزه با حرف‌ها و دید نامناسب مردم"

مطمئنم

مطمئنم روزی خواهی فهمید هیچ کسی اندازه من دوستت نخواهد داشت
اما
روزی که به این حقیقت پی بردی لطفن برنگرد
چون من بازیچه‌ی دست نیستم که هر زمان خواستی بروی و هر وقت هم خواستی برگردی
نه
اقرار میکنم هنوز هم دوستت دارم
هنوز نمی‌توانم فراموشت کنم
هنوز مثل قبل قلبم مال توست
ولی با رفتن بی دلیلت شکستیم
می‌دانم خوشی‌ات در دوری از،من بود
من هم برای خوشی تو ازت فاصله گرفتم
اما با هر لحظه دوری ذره ذره آب شدم
تو چنان زخم عمیقی بر دلم گذاشتی که محال است خوب شود
اما هنوز برایت دعای خیر میکنم
امیدوارم شخصی که نسبت به من ترجیح دادی اندازه‌ی من دوستت داشته باشد
همانند من نگرانت شود
همانند من همواره در فکر و خیالت باشد
در هر نماز برای سلامتی‌ات دعا کند
و هر بار شکرگزار وجودت باشد
امیدوارم اون فرد فردی باشد که بیش‌تر از من دوستت داشته باشد
اما مطمئنم هیچ کسی اندازه من دوستت نخواهد داشت