چرا با من چنین کردی؟
دلم را با نگاهی خانهات کردي، چرا کردی؟
ولی آخر مرا بیگانهات کردی، چرا کردی؟
به شوق دیدنت هر شب میان خوابها گشتم
پریشان و پُر از حسرت، مرا تنها چرا کردی؟
به هر ریتم نفسهایم صدا کردم تو را با شوق
کنون بینغمه و بینور، شبم را تار چرا کردی؟
من آن شمعی که میسوزد به امید حضور تو
ولی با دست بیرحمت، چرا خاکسترش کردی؟
هزاران بار گفتم غیر عشقت را نمیخواهم
ولی رفتی، شکستی دل، مرا بیمار چرا کردی؟
نگاهت قبلهگاهم بود، پناه و تکیهگاهم بود
برایت سجدهها کردم، چرا تنها رها کردی؟
تو را میدیدم و گفتم که جز تو کس ندارم من
تو بودی آخرین امید، چرا از من گذر کردی؟
چو نوری در شب تاریک، تو روشنی دلم بودی
تو را با عشق میخواندم، ولی خاموش چرا کردی؟
تمام لحظههایم را به یادت زنده میگشتم
ولی تو بیوفا رفتی و اشکم جار چرا کردی؟
برایت باوفا ماندم، زجان خود گذرد کردم
مگر پاداش من این بود، چرا با من چنین کردی؟
میان پرسش گیرم که پاسخ را نمیفهمم
برایت آنکه جان میداد چرا اینقدر جفا کردی؟