چشمان قهوهیی، ابروهای پرپشت و مژههای بلندش چنان زیبا مینمود که انگار هنرمند آسمانی با عشق و با دستان خودش وی را به بوم خلقت کشیده است.
چقدر آن بلوز جگری و موهای بههمریخته به زیباییاش افزوده. صورتاش همچون ماه درخشان است. آنقدر سیمای جذاب دارد که دلم نمیخواهد لحظهیی نگاههایم را از آن بردارم.
ساکت و آرام پشت میز کاریاش نشسته و در کمپیوتر مصروف نوشتن متنی است. متواتر با نگاههای دزدکی به سویاش خیره میشوم، متوجهی نگاههایم نمیشود.
آنقدر سرگرم کارش است که اصلن حواسش به چهاراطرافاش نیست.
اولین بار است در دفتر او را میبینم، شاید تازه به دفتر آمده باشد؛ یا شاید از گذشته اینجا بوده و من تا حالا ندیدهام.
با دستانم بازی میکنم و اندکی نگاههایم را به زمین میاندازم. دوباره به صورتاش میبینم، اینبار متوجه نگاهام میشود.
خیلی مودبانه سلام میکند و از من میخواهد در چوکی پهلویش بنشینم تا برایام رهنماییهای در زمینه نوشتن متن و انتشار آن در وبسایت دفتر را داشته باشد؛ آنچه برای انجامش با دستور مدیر بخشما نزد او رفته بودم.
آن روز همیشه در دلم میگفتم ای کاش بیشتر باهم حرف بزنیم، وقت بگذرانیم و صمیمی شویم. مصروف یاد دادن برایم بود؛ اما من اصلن متوجه حرفهایش نبودم فقط به صورتش میدیدم، به حرکت دستانش و لبخند که از روی مهربانی به لب داشت. لبخند زیبایش شکوفهی بود که بهار را به قلب زمستان من میآورد.
هر بار که لبانش به خنده باز میشد زندهگی زیباتر به نظر میرسید.
صدایش دلنواز بود و روحام را نوازش میکرد. با صدای ملایم اسمم را پرسید آنقدر با این پرسشاش تحت تاثیر قرار گرفتم که قلبم تند تند میزد. با لحن آهسته گفتم RQ. اسمم را تکرار کرد و گفت یاد گرفتی؟ من که اصلن فکر و هوشام به حرفهای که میزد نبود گفتم نخیر میشود یکبار دیگر تکرار بکنید؟
لبخندی زد؛ اولین لبخندش به من بود که دل را از من دزدید و هنوز آن زیبایی را بهخاطر دارم. با مهربانی و صبوری دوباره شروع کرد به رهنمایی و آموزش دادن برایم. آنقدر به من نزدیک بود که به خوبی میشد عطر وجودش را استشمام کرد. اینبار فکرم را جمع کردم و با دقت بسیار تک تک حرفها و رهنماییهایش را بهخاطر سپردم.
به سویام نگاه کرد و گفت اینبار یاد گرفتی؟ وقتی در پاسخ گفتم بله، ازم خواست تا یکی از متنهای نوشته شده را تنظیم کرده و در وبسایت بگذارم و من هم انجام دادم.
همیشه با رفتار مهربان، استعداد و تواناییاش در مرکز توجه همکاران قرار داشت. تشویقی کرد و برایم گفت آفرین خیلی سریعتر از چیزی که تصور میکردم یاد گرفتی.
این حرفاش تنها یک تشویق نبود، دلیل شد برای تلاش و پشتکار بیشترم. آفتاب کم کم غروب میکرد و سیاهی شب بر سفیدی روز غلبه میکرد. برایم گفت به امروز همینقدر کافی است تا هوا تاریک نشده برگردم به خانه. سرم را به نشانه تایید تکان دادم وسایلام را جمع کردم و با هم خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم.
اولین روز ملاقات با او، آغاز اتفاقات عجیب و خوشبختی واقعی در زندهگی برایم بود.
در زندهگی, ما همواره با آدمهای ملاقات میکنیم که نمیدانیم در آینده در کجای زندهگی ما قرار میگیرند. بعضیها میآیند و بسیار زود از زندهگی ما میروند و رد از آنان در زندهگی آیندهای مان باقی نمیماند؛ اما گاهی با افرادی آشنا میشویم که در اولین ملاقات حس میکنیم سالهاست او را میشناسیم. انگار سلول سلول وجود ما با نفسهای او جان میگیرد، زندهگی با او معنی پیدا میکند و اگر نباشد زندهگی رنگ و بوی ندارد. آدمهای که با یک لحظه بودن شان در کنار ما، حس امنیت و آرامش واقعی در ما ایجاد میشود. این افراد بر چگونهگی زندهگی ما در آینده بسیار تاثیر گذار هستند.
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر ۱۴۰۳ ساعت 21:23 توسط RQ
|