چرا دستهایت جای نوازش برایم شلاق شدند؟
هنوز وقتی چشمانم را میبندم صدایت فریادت در گوشام میپیچد، تصویر دستهای که بهجای نوازش برای زدن کوبیدن من و برادر و مادرم بلند میشد هنوز در پیش چشمم است.
هیچ لحظهی نیست که آنلحاظات تلخ را یاد نکنم.
آیا همیشه نمیگویند پدرها کوهاند و سایهشان، آرامش؟
چرا جای عشق برای من طعم تلخ درد را چشاندی؟ چرا دستهایت به جای نوازش برای من شلاق شدند؟
همیشه رویایم این بود که دست در دستت، زندگی را قدم بزنم. اما تو هر قدم و رویای مرا شکستی.
هر روز، قلبم را تکهتکه کردی، و هر شب، اشکهایم را دیدی و باز هم بیرحم ماندی و به رفتار نامناسبت ادامه دادی.
تو هرگز نفهمیدی که این دل کوچک، زخمهای بزرگت را تاب نمیآورد.
کاش یک لحظه به جای سنگدلی، نگاه میکردی به چشمانی که سالهاست تنها امیدشان، کشیدن یک دست نوازش است.
تو برایم معنای عشق را نساختی؛ تو تنها سایهای هستی که دلم میخواهد برای همیشه از آن فرار کنم.
تو فردی است که برایم این حس را دادی تا از هر جنس مردی متنفر باشم.
شاید از کمتر دختران باشم که با وجود داشتن پدر نمیدانم پدر داشتن یعنی چی.
هرقدر بترسم و هرچقدر زخم داشته باشم هنوز امید دارم، امید اینکه روزی متوجه اشتباهات شوی و تکیهگاه و کوهی که هنوز واقعن نمیدانم چیست برایم بشوی.