دل‌نوشته

رفتی و بعد از تو، دنیا رنگ ماتم می‌دهد
چشم‌های خسته‌ام هر شب به در، غم می‌دهد

روزهایم غرق در اندوه، شب‌ها خیس اشک
مرگِ آرامی‌ست، این‌جا بوی ماتم می‌دهد

روزها در فکر تو، شب‌ها کنار قاب تو
گریه‌هایم بوسه بر تصویر مبهم می‌دهد

ماه و خورشیدم تو بودی، بعد تو تاریک شد
این جهان بی‌تو بر قلبم تنها و تنها غم می‌دهد

رفته‌ای اما ببین این زنده‌گی بی‌رحم‌تر
هر نفس، زخمِ نبودت را دو چند برمن می‌دهد

کاش می‌شد لحظه‌ای برگردی از این رفتنت
برنگشتی و این هر دم مرا رنج می‌دهد

هرکجا رفتی، بدان این‌جا کسی جان می‌دهد
بی‌تو این‌دنیا برایش رنگ ماتم می‌دهد

آیا هرگز برایت مهم بودم؟

امشب بازهم خواستم بنویسم و دردهای دلم را بیرون بریزم.

شب‌ها با چشمانی پر از اشک به سقف خیره می‌شوم و از خودم می‌پرسم: آیا هرگز برایت مهم بودم؟ آیا حتی یک لحظه به این فکر کردی که دخترت به محبتت نیاز دارد؟
محبت پدری برایم رویایی دست‌نیافتنی شده، چیزی که هرگز نداشته‌ام و حالا فقط با حسرتی عمیق به آن فکر می‌کنم.
من دختری هستم که در حسرت نوازش پدرانه‌ات مانده‌ام. هر بار که به مردی نگاه می‌کنم که دخترش را در آغوش می‌کشد، قلبم تیر می‌کشد. من هم آرزو داشتم دست‌هایت را حس کنم، صدایت را بشنوم، دست نوازش بر سرم بکشی، اما...

اما پدر، بدان که جای خالی‌ات مرا قوی کرده است. تو رفتی، اما من با هر قطره اشکی که ریختم، یاد گرفتم که چگونه برخیزم. تو عشق را از من دریغ کردی، اما من یاد گرفته‌ام که به دیگران عشق بورزم، تا هیچ‌کس حسرتی را که تو بر دلم گذاشتی، تجربه نکند.
دخترت، حالا تبدیل به یک دختر قویی شده.